دوشنبه:
توی راه کتابخونه با خودم کلنجار میرم که کجا برای درس خوندن بهتره... کتابخونه؟ بد نیست اما باید کلی شال و کلاه کنی و وسایلت رو بگذاری توی صندوق و کلی هم راه بری و از دست اینترنت هم که در امان نیستی... تازه امکان قهوه و چای خوردن هم که نیست توی خود کتابخونه... برای جیش و پیشت هم که کلی باید 3-4 طبقه راه بری... توی کافه تریاهای دانشکده ها هم بدیش اینه که همشون نسبتا زود تعطیل می کنند و حال آدم گرفته می شه از تنهایی.
روبروی دانشکده گل و بلبل ادبیات می بینم که کلی دختر و پسر از آسمون آبی و هوای آفتابی استفاده کرده اند و روی زمین نشسته اند یا دراز کشیده اند... می رم توی فکر و مطابق عادت همیشگی مقایسه می کنم با اون روزهای دانشگاه توی ایران و ... همینجوری توی فکرم که می بینم این نینوپکا رفته پشت سرم و همینجوری داره هلم می ده... می گم تو دیگه چت شده؟ می گه بابام جان تو هم برو بشین توی آفتاب پاتو دراز کن. دفتر دستکت رو هم همین جا پهن کن و درست رو بخون. اینکه دیگه اینهمه فلسفه بافی و رمانتیک بازی و تو فکر رفتن نداره که... می بینم راست می گه.منم می رم یک جایی توی چمن ها برای خودم پیدا می کنم و می شینم.
سه شنبه:
هوای گند! هیچ اثری از آفتاب خوشگل دیروز نیست. دیروز فکر کردم که دیگه تابستون شروع شده واقعا و حالا حالاها هوا آفتابیه... امروز اما هوا 10-15 درجه سردتر از دیروزه و ابر سیاه و بارون... بارون... بارون
چهارشنبه:
ابر سیاه... بارون ... بارون
پنجشنبه:
ابر سیاه ... بارون ... بارون
یادم میاد که توی ایران هم ما خیلی کلمات مختلف داشتیم برای اینجور هوا... اصفهانیا می گن هوا چچبیه! گرگ و میشه... بورانیه... کولاک اومده... توفانیه... اینجا آدم از آلمانیا خیلی زود یاد می گیره که برای همه این حالت ها یک کلمه رو به کار ببره: scheiße Wetter. ترجمه اش یعنی هوای گه!
10:31 AM نوشا
-
0 نظر